پنجشنبه، ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
یک پر، یک مهره، یک اسب سیاه، شمشیری در نیام زرین و چند جام آراسته به یاقوت؛
اگر این اشیا را از داستانهایشان بیرون بیاوریم، شاید چیز عجیبی میانشان نبینیم. بعضی حتی در مقایسه با گنجها، تاجها و تختهای شاهنامه ناچیز به نظر میرسند. اما در جهان حماسی و اسطورهای ایران، ارزش یک شیء همیشه از جنس و قیمتش نمیآمد.
در نتیجه، وقتی از هدیه در اساطیر ایرانی حرف میزنیم، با چیزی گستردهتر از تصور امروزمان از "کادو" مواجهیم.
حتی Encyclopaedia Iranica در مدخل Gift Giving یادآوری میکند که شاهنامه سرشار از روایتهای هدیه، رهآورد، خلعت و بخشش است؛ و این هدایا همیشه برای خوشحالکردن دیگری داده نمیشوند. گاهی وسیلهی پاداشاند، گاهی سیاست، گاهی ایجاد وفاداری و حتی گاهی تحقیر.
اما شاید جذابترین اشیا آنهایی باشند که چیزی فراتر از مالکیت را از یک نفر به دیگری منتقل میکنند.
داستان ما از یک پر شروع میشود.
پیش از رستم، زال بود؛ کودکی که با موی سپید به دنیا آمد و پدرش سام، از ظاهر او هراسید. کودک را در البرز رها کردند؛ جایی که سیمرغ او را یافت، به آشیانه برد و بزرگ کرد.
سالها بعد سام از کردهی خود پشیمان شد و برای بازگرداندن پسرش به البرز رفت. زمان جدایی رسیده بود، اما سیمرغ نمیخواست رابطهای که سالها ساخته شده بود با پایین آمدن زال از کوه تمام شود؛ پس چیزی از خودش به او داد: پر خویش.

فردوسی از زبان سیمرغ میگوید:
بر آتش برافگن یکی پرّ من / ببینی هم اندر زمان فرّ من
قرار ساده بود؛ اگر زال زمانی گرفتار شد، پر را در آتش میانداخت و سیمرغ بازمیگشت.
اما چیزی که این پر را جذاب میکند، این است که در صندوقی بهعنوان یادگار باقی نمیماند.
سالها بعد، هنگام زایمان دشوار رودابه، زال پر را به یاد میآورد. سیمرغ میآید و راه نجات مادر و تولد رستم را نشان میدهد. نسل بعد، وقتی رستم و رخش در نبرد با اسفندیار بهشدت زخمی میشوند، باز هم پر سیمرغ است که این رابطهی قدیمی را فعال میکند. سیمرغ بازمیگردد و زخمها را درمان میکند.
بنابراین ارزش پر در خودِ پر نیست؛ سیمرغ در حقیقت چیزی به زال داده که نمیتوان آن را به عنوان یادگاری برای همیشه داخل جعبه گذاشت: اطمینان از اینکه اگر به من نیاز داشته باشی، برمیگردم.
این شاید یکی از قدیمیترین و زیباترین تعریفهای هدیه باشد؛ شیئی که حضور یک نفر را در زمان غیبت او حفظ میکند.
ماجرای مهره رستم از جایی کاملاً متفاوت آغاز میشود.
رستم شبی را در سمنگان میگذراند و با تهمینه، دختر شاه سمنگان، آشنا میشود. هنگام ترک آنجا، نمیداند فرزند حاصل از این پیوند دختر خواهد بود یا پسر؛ اما پیش از رفتن، چیزی نزد تهمینه باقی میگذارد.
فردوسی میگوید مهرهای بر بازوی رستم بود. رستم آن را به تهمینه میسپارد و دستور روشنی برای آینده میدهد؛ اگر فرزند دختر بود، مهره را بر گیسوی او بدوز و اگر پسر بود:
ببندش ببازو نشان پدر
واژهی مهم در اینجا "نشان" است؛ یعنیث مهره قرار نیست طلسمی برای پیروزی سهراب باشد. در متن شاهنامه مهمترین وظیفهاش روشن است: حمل هویت.
رستم نمیتواند کنار فرزندی باشد که هنوز به دنیا نیامده است. پس شیئی باقی میگذارد که بتواند به جای او بگوید این فرزند از کجا آمده و پدرش چه کسی بوده است.
اگر پر سیمرغ فاصله را با بازگشت از میان میبرد، مهره رستم باید فاصله را با شناختن از میان میبرد.
اما تراژدی شاهنامه دقیقاً همینجا شکل میگیرد:
سالها بعد، سهراب و رستم بدون آنکه یکدیگر را بشناسند روبهروی هم قرار میگیرند. سهراب زخمی میشود و تازه پس از آن، نشانهای که سالها همراهش بوده آشکار میشود.

و شاید تلخترین نکتهی داستان همین باشد:
نشانه تمام مدت وجود داشت؛ فقط بهموقع خوانده نشد.
یک شیء میتواند معنا را با خودش حمل کند، اما تا زمانی که کسی داستان آن را نداند، ممکن است چیزی جز یک جسم خاموش به نظر نرسد.
در خصوص این روایت، در خود شاهنامه فردوسی، جمشید تخت مشهورش را بهعنوان هدیه از کسی دریافت نمیکند؛ فردوسی میگوید او تختی گوهرنشان میسازد و دیوان آن را به آسمان میبرند؛ اما در سنت دیگری از اساطیر ایرانی، روایت متفاوتی وجود دارد.
Encyclopaedia Iranica با استناد به روایات فارسی زرتشتی نقل میکند که جمشید نزد خدا فراخوانده میشود و فرمانروایی جهان همراه با سه نشان سلطنتی به او داده میشود: انگشتر مُهر، تخت و دیهیم. این روایت با نسخه شاهنامه یکی نیست و دقیقاً باید با همین تفکیک نقل شود.
این سه شیء از جنس هدیهای که برای لذت شخصی داده شود نیستند:
مُهر یعنی اختیار فرمان؛
تخت یعنی جایگاه؛
دیهیم یعنی مشروعیت پادشاهی.
در چنین روایتی، هدیه مالکیت بیشتری به جمشید نمیدهد؛ نقش و مسئولیتی تازه به او میدهد.
تا اینجا هدیه با حمایت، هویت و مسئولیت همراه بود؛ اما شاهنامه خیلی زود تصویر ساده و رمانتیک ما از هدیه را زیر سوال میبرد.
در داستان سیاوش، ایران و توران در آستانهی ادامهی جنگ قرار دارند. افراسیاب به دنبال آشتی است و برادرش گرسیوز را نزد سیاوش میفرستد. گرسیوز چیزی با خود آورده که خود فردوسی آن را "یادگاری" مینامد:
یکی یادگاری به نزدیک شاه / فرستاد با من کنون در به راه
بعد پرده کنار میرود؛ از دروازه شهر تا بارگاه، درم، اسب، غلام، کلاه، دینار، تاج، تخت و زیور چیده شده است. حجم هدایا آنقدر زیاد است که فردوسی میگوید کسی اندازهشان را نمیدانست.
اما نکته اصلی این نیست که افراسیاب چقدر ثروتمند بوده؛ این اشیا بخشی از مذاکرهی صلح هستند.
و واکنش رستم هم جالب است: او صرفاً مجذوب هدایا نمیشود؛ نسبت به نیت پشت آنها تردید میکند. سیاوش و رستم بررسی میکنند که آیا این آشتی واقعی است یا پشت "نوش"، زهری پنهان شده است. خود متن بلافاصله هدیه را به مسئلهی اعتماد پیوند میزند.
در این روایت ارزش شیء دیگر به چیزی مربوط میشود که دیده نمیشود: نیت فرستنده. همان تاج و اسب و طلایی که میتواند نشانهی دوستی باشد، اگر از طرف دیگری فرستاده شود شاید رشوه، باج یا حیله تلقی شود.
بنابراین میتوان گفت که هدیه بدون شناخت رابطهی میان فرستنده و گیرنده، معنای کاملی ندارد.
بعد از پیشرفتن مذاکرات، سیاوش نیز هنگام بازگشت گرسیوز او را دست خالی نمیفرستد.
فردوسی از "خلعت" سخن میگوید و در میان آن مشخصاً از کلاه و کمر، اسب تازی با سازوبرگ زرین و شمشیر هندی با نیام زرین نام میبرد.
در نگاه امروز شاید تناقضآمیز باشد:
برای تثبیت صلح، چرا شمشیر هدیه میدهی؟
پاسخ این است که شیء الزاماً فقط در کارکرد فیزیکیاش خلاصه نمیشود؛ شمشیر میتواند ابزار جنگ باشد و در همان زمان نشانهی منزلت و احترام. اسب میتواند وسیله رفتوآمد باشد و همزمان نشانهای از جایگاه اجتماعی.
مطالعات تاریخی دربارهی "خلعت" در ایران نیز نشان میدهد که جامه، جواهر، سلاح، کمربند و اسب از جمله اشیایی بودند که فرمانروایان برای اعلام لطف، پاداش خدمت و ایجاد یا تثبیت وفاداری به دیگران میبخشیدند. حتی دریافت چنین اشیایی اغلب در مراسم عمومی انجام میشد تا دیگران نیز جایگاه تازهی دریافتکننده را ببینند.
شاید پیچیدهترین نمونه در میان این روایتها، رابطهی رستم و بهمن باشد.
بهمن پسر اسفندیار است؛ همان اسفندیاری که سرانجام در نبرد با رستم کشته میشود. اما پیش از مرگ، اسفندیار پسرش را به رستم میسپارد. منابع تصویری شاهنامه نیز همین لحظه را روایت کردهاند: بهمن کنار پدر زخمی حضور دارد و اسفندیار مراقبت از او را به رستم واگذار میکند.

بعد از مرگ اسفندیار، بهمن در زابلستان میماند. فردوسی میگوید که رستم سواری، شکار، بزم و آداب بارگاه را به بهمن میآموزد و:
به هر چیز پیش از پسر داشتش
وقتی زمان بازگشت بهمن نزد گشتاسپ فرا میرسد، رستم در گنج خود را باز میکند. فهرست هدایا کوچک نیست: خفتان، خنجر، برگستوان، تیر و کمان، گرز، خنجر هندی، کافور، مشک، عود، عنبر، گوهر، سیم و زر، جامه، کمربندهای زرین، سازوبرگ زرین اسب و دو جام آراسته به یاقوت.
و فردوسی در پایان صریح میگوید:
همه پاک رستم به بهمن سپرد
رستم مردی است که پدر بهمن به دست او کشته شده؛ اما همان مرد بعداً بهمن را تعلیم میدهد و با مجموعهای عظیم از اشیای ارزشمند بدرقهاش میکند.
آیا این هدایا به عنوان جبراناند؟ یا احساس گناه؟ شاید هم وفای به عهدی که به اسفندیار داده شده؟ یا حتی محبت واقعی به پسری که مدتی در خانه او رشد کرده؟ یا انتقال ابزار و نشانههای پهلوانی به نسل بعد؟
فردوسی پاسخ را ساده نمیدهد و همین، این بخش را ارزشمند میکند. گاهی یک هدیه تمام پیچیدگی یک رابطه را در خودش نگه میدارد.
اگر این روایتها را کنار هم بگذاریم، اتفاق جالبی میافتد.
مادهی اشیا دائماً تغییر میکند؛ پر، مهره، تاج، شمشیر، اسب، جام، طلا و جواهر؛ اما آنچه منتقل میشود مادی نیست:
پر سیمرغ حمایت را منتقل میکند؛
مهره رستم هویت را؛
نشانهای جمشید مسئولیت و جایگاه را؛
هدایای افراسیاب و خلعت سیاوش اعتماد، صلح و رابطه سیاسی را؛
هدایای رستم به بهمن چیزی میان تعهد، جبران و انتقال نسل را.
اینجاست که اشیای اسطورهای ایران ابزار روایت رابطهاند.
از این روایتها میشود یک نتیجهی اشتباه هم گرفت:
اینکه هر شیء برای ارزشمندشدن فقط به یک «داستان خوب» نیاز دارد.
اگر داستان را بتوان از شیء جدا کرد و همان متن را کنار ده محصول دیگر گذاشت، با یک شیء معنادار طرف نیستیم؛ فقط برای محصول قصه نوشتهایم.
در نمونههای شاهنامه، معنا با خود شیء پیوند خورده است:
پر باید سوزانده شود تا سیمرغ فراخوانده شود؛
مهره باید بر بازوی فرزند بسته شود تا نشان پدر باشد؛
خلعت باید پوشیده یا حمل شود تا جایگاه دریافتکننده دیده شود؛
بهزاد باید کیخسرو را بر پشت خود بنشاند تا وعدهی سیاوش کامل شود؛
یعنی فرم، کارکرد، صاحب، زمان و روایت به هم متصلاند.
همین نگاه به روح حسینو هم نزدیک است؛ جایی که خاصبودن بهتنهایی برای یک شیء کافی نیست و ایده، فرم، متریال، ساخت، جزئیات و تجربه باید دلیلی برای حضور آن ایجاد کنند. حسینو قرار نیست مجموعهای از چیزهای صرفاً زیبا باشد؛ قرار است اشیایی را ارائه کند که بتوان درباره چراییشان حرف زد.